انسانیت …

سایت محمد جانبلاغی ۱۸ مرداد ۱۳۹۵ | نظرات سایت بدون دیدگاه | موضوعات سایت داستان های روانشناسی | بازدید سایت تا کنون 4908 نفر این مطلب را خوانده اند.


استادی با شاگردش از باغى میگذشت، چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.

شاگرد گفت:
گمان میکنم این کفش کارگرى است که در این باغ کار میکند، بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم…!

استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم!

بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین?، مقدارى پول درون ان قرار بده!
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.

کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى، پول ها را دید و با گریه ،فریاد زد خدایا شکرت…

خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى، میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد انها باز گردم و همینطور اشک میریخت….

استاد به شاگردش گفت:
همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه اینکه بستانی…

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید.
در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید.

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید.
در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید.

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد،

مگر به ” فهم و شعور ”
مگر به ” درک و ادب ”

مهربانان …
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند!

این قدرت تو نیست،
این ” انسانیت ” است…



طراحی سایت  دوستان زیادی از مطالعه مطالب زیر استقبال کرده اند  ارسال نظر


نشانه های یک عاشق واقعی


وزن یک لیوان آب چقدر … ؟


ثروت موفقیت یا عشق


بذر نیکو


دیدگاهتان را بنویسید

ارسال دیدگاه ها فقط برای عزیزانی که عضو سایت هستند امکان پذیر است. عضویت در سایت | ورود به سایت